|
1) نگاهي به زندگينامه دكتر شكويي
دكتر حسين شكويي از چهرههاي برتر علمي ايران در جغرافيا، در سال 1312 در شهر تبريز متولد شدند و پس از گذراندن تحصيلات مقدماتي و دانشگاهي، مدرك كارشناسي خود را در رشته تاريخ و جغرافيا از دانشگاه تبريز (1337)، مدرك كارشناسي ارشد را از دانشگاه تهران (1346) و مدرك دكتراي تخصصي خود را در رشته جغرافياي انساني از دانشگاه استانبول (1357) دريافت كردند. ايشان در زندگي علمي خود، كتابها و مقالات زيادي تدوين كردهاند (9 كتاب و 40 مقاله علمي) كه از جمله كتابهاي معروف ايشان، ميتوان به مجموعه دوجلدي انديشههاي نو در فلسفه جغرافيا (مكاتب و فلسفههاي محيطي)، ديدگاههاي نو در جغرافياي شهري، جغرافياي اجتماعي شهرها، حاشيهنشينان تبريز، جغرافياي شهري، فلسفه جغرافيا و محيطزيست اشاره كرد.
|
 به نظر دكتر شكويي، همه آثار بزرگ جغرافيايي كه در دو دهه گذشته در سطح جهاني پذيرش عام يافته است بر بنيان فلسفه سياسي، اقتصاد سياسي و نظريههاي اجتماعي استوار بوده است
|
همچنين رسالهها (در سطح دكتري) و پاياننامههاي (در سطح كارشناسي ارشد) زيادي را راهنمايي كردهاند. ايشان در مجامع مختلف علمي از قبيل فرهنگستان علوم جمهوري اسلامي ايران، هيأت رئيسه انجمن جغرافيدانان ايران، شورايعالي سمت، سرپرستي كميته جغرافيا در وزارت فرهنگ و آموزش عالي و...، عضويت فعالي داشتند و پس از مدتها تلاش در راه علم، توانستند به عنوان يكي از چهرههاي ماندگار كشور (در جغرافيا) معرفي شوند.
همچنين در سالهاي 1372 و 1376 ، استاد نمونه دانشگاه تربيت مدرس شناخته شدند و كتابهاي تأليفي ايشان در سالهاي 1367 و 1375 به عنوان كتابهاي برگزيدة سال جمهوري اسلامي ايران معرفي شد.
2) آغاز فعاليتهاي فلسفي در علم جغرافيا در ايران
دكتر شكويي سهم عمدهاي در گسترش علم جغرافيا در كشور داشتند. به گفته استاد حسن گنجي (استاد آب و هواشناسي)، اولين كتاب درسي «فلسفه جغرافيا» در كشور در سال 1349، توسط دكتر حسين شكويي تأليف شد. مسأله فلسفه جغرافيا تا آن زمان مورد توجه هيچ يك از تحصيلكردههاي داخلي و يا خارجي نبود. دكتر شكويي اولين پژوهشگر ايراني بودند كه به فلسفه جغرافيا پرداختند و براي اينكه اين مسأله را براي تمامي مكتبهاي خاص جغرافيايي تشريح كنند بيش از 120 كتاب فلسفي به زبان انگليسي را در اين مورد مطالعه كردند.
به نظر دكتر شكويي، همه آثار بزرگ جغرافيايي كه در دو دهه گذشته در سطح جهاني پذيرش عام يافته است بر بنيان فلسفه سياسي، اقتصاد سياسي و نظريههاي اجتماعي استوار بوده است. بدينسان كه هدايت و رسالت انديشههاي جغرافيايي، بيشتر از انديشههاي فلسفي تأثير پذيرفته است. در اين دنياي پرآشوب و نابسامانيهاي اجتماعي ـ اقتصادي كه هر روز، موجهاي تازهاي از نااميدي، عقبماندگي و دربدري بر جهان سوم ميتازد، علم جغرافيا بايد موجهاي تازهاي بيافريند و نگاهبان امين و دلسوز حقيقت باشد. از اين رو آرمانخواهي آگاهانه بايد مسير فكري جغرافيدانان روشنگر جهان سومي را تعيين كند.
ايشان معقتد بودند «اگر ما در ايران نتوانستهايم به بنيانهاي استوار در انديشههاي جغرافيايي دست يابيم اين واپسماندگي را بايد در عدم توجه به انديشههاي فلسفي جست وجو كرد. متأسفانه در كشور ما هنوز هم حوزه نظري جغرافيا به شدت در غفلت و بيثمري به سر ميبرد. سطحي بودن پارهاي آثار جغرافيايي، حاصل اين غفلت و تفكر بيسامان است. از اين رو در كشور ما، در محافل دانشگاهي و غيردانشگاهي، جغرافيا در مقايسه با ساير علوم مشابه، حضوري كمرنگ و بيجلوه دارد. ما در آغاز راهي دراز در علم جغرافيا هستيم اما حركتمان كند و بطئي است. پس لازم است فلسفههاي سياسي، اقتصاد سياسي و نظريههاي اجتماعي كه امروزه عوامل شناخت جغرافياي نو از جغرافياي سنتي است به خوبي مطالعه شوند و به همراه مكتبهاي جغرافيايي، با استدلالهاي روشن، آكنده از انديشههاي فلسفي، در جست وجوي شأن متعالي انسان در محيط زندگي باشد و از اين طريق، حجاب ناآگاهي و توصيفي بودن تحليلهاي جغرافيايي كنار زده شود.»
3) اقتصاد نئوكلاسيك و جغرافيا
به زعم دكتر شكويي، پس از جنگ جهاني دوم، علم جغرافيا به اقتصاد نئوكلاسيك وابستگي شديدي پيدا كرد كه در آن قدرت رقابت، احترامبرانگيز و مشروع شناخته ميشد. تفكرات جغرافيايي غرب و به تبع آن، آثار جغرافيايي در ايران از اين وابستگي، تأثير ژرف و ترديدناپذيري گرفت. اين تأثيرپذيري از اقتصاد نئوكلاسيك، جغرافيدانان ايراني را از شناخت منطق بنيادين پديدههاي مكاني ـ فضايي بازداشت. در نتيجه در تحليلهاي جغرافيايي، منطق و مفاهيم كليدي جغرافيا نظير تأثيرات ايدئولوژي نظام حاكم، موضوع قدرت، تحليل تصميمگيريهاي سياسي، امر بازساخت، اقتصاد كلان، عدالت اجتماعي، عامل زمان، ژئوپلتيك سرمايه، اقتصاد سياسي و ساختار جامعه به كلي به فراموشي سپرده شد و علم جغرافيا نه به صورت پويا و زمينهساز آگاهيهاي پايهاي و محيطي، بلكه به حالت خنثي و حقيقتستيزي مؤدبانه درآمد. روي اين اصل، در جهان سوم و در كشور ما، جغرافياي تكنوكراتيك غربي نتوانست در تغيير محيط زندگي كارساز باشد.
|
 به زعم دكتر شكويي، پس از جنگ جهاني دوم، علم جغرافيا به اقتصاد نئوكلاسيك وابستگي شديدي پيدا كرد كه در آن قدرت رقابت، احترامبرانگيز و مشروع شناخته ميشد
|
«به نظر ايشان، در روزگار آشفته و پريشان جهان سوم، جغرافيدان جهان سومي بايد با تكيه بر اين مفاهيم كليدي، به تحليل فضاي جغرافيايي بپردازد. زيرا همسويي با اين مفاهيم، ما را با تشابهات و تضادهاي نواحي جغرافيايي، عميقاً آشنا ميسازد و هر فضاي جغرافيايي را به صورت نهادي از عملكرد نظامهاي سياسي و اقتصادي به نمايش ميگذارد. به سخن روشن، شكلدهي فضاها و سير تكويني پديدههاي جغرافيايي، همواره از انديشههاي سياسي ـ اقتصادي تأثير ميپذيرند. از اين رو، شرايط زمان حكم ميكند كه هر جغرافيدان جهان سومي، در آثار و تحقيقات جغرافيايي خود، ابتدا روي مفاهيم زير بيشتر بينديشد: چه نوع جغرافيا؟ براي چه زماني؟ براي كدام ملت؟ شايد تنها در اين محور فكري است كه جغرافيدان جهان سومي، ميتواند در پرتو روشناييهاي وجدان خود حركت كند. عدم توجه به اين موازين فكري، غفلت نابخشودني خواهد بود.» ميتوان گفت در كشورهاي جهان سوم، آثار ترجمهاي و تقليدي از كشورهاي توسعه يافته به ويژه در زمينه مسائل جغرافياي انساني نميتواند با توفيق همراه باشد. هر چند كه مطالعه همه آثار جغرافيايي غرب براي ما ضروري است اما اگر اين آثار از صافي اجتماعي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي جهان سوم نگذرد ممكن نيست كه بتواند محيطهاي جغرافيايي را به نفع مردم تغيير دهد.
در علم جغرافيا، در مورد افتراق مكاني ـ فضايي پديدهها، حقيقت واحدي وجود ندارد. در اين راستا ديدگاههاي مختلف جغرافيايي، غالباً در تقابل با يكديگر قرار دارند. تكيه بر جغرافياي نظريهاي (تئوريك) به عنوان كانون هر نوع مطالعه جغرافيايي، ناشي از اين امر است زيرا هر نوع جغرافياي كاربردي، با تفكرات فلسفي و اقتصاد سياسي خاصي همسويي دارد و نميتواند بدون جغرافياي نظريهاي كارساز باشد. با توجه به اين ديدگاههاي مختلف جغرافيايي، شايد منطقي باشد كه در مطالعات جغرافيايي، به ديدگاههاي كثرتگرا بيانديشيم. جغرافياي نو در مسير بيدار كردن وجدانهاي جغرافيدانان، از خواب گران زمان ميباشد تا از طريق علم جغرافيا، به جامعه انساني، زندگي نو بخشد كه با شأن و مقام انساني همخواني دارد.
4) نظامهاي سرمايهداري جهاني و ظهور جغرافياي نو در مقابل جغرافياي سنتي
همانگونه كه اشاره شد در چند دهه گذشته، جهان با آهنگي شتابان و ناموزون به سوي يك نظام سرمايهداري جهاني پيش رفت تا نظم نوين جهاني را در سراسر كره زمين حاكميت دهد. نظام سرمايهداري جهاني، در حال گسترش به نواحي جغرافيايي، چشماندازهاي جديد به وجود ميآورد كه با ماهيت واحد آن مطابقت دارد. در اين حركت، نظام سرمايهداري جهاني، با نظام فرهنگي به صورت يك نظام واحد و يكپارچه عمل ميكند. در جهت تثبيت اين نظم واحد اقتصادي و فرهنگي، تاكنون سه نظم نوين جهاني مطرح شده است كه هر يك از آنها نسبت به ماهيت خود ميتواند فضاهاي جغرافيايي خاصي را بيافريند. اين سه نظم عبارتند از: 1) طرح سوسيال دموكراتيك 2) طرح نئوليبرال 3) طرح جامعه مدني.
از طرفي با توجه به نظريهپردازيهاي تأثيرگذار در شرايط زندگي انسان امروزي، از جمله نظريه پايان تاريخ (فوكوياما) و برخورد تمدنها (هانتينگتون)، همچنين سياست انعطافپذير سرمايه و تحرك جغرافيايي آن، با دگرگونيهاي چندي در شرايط جهاني روبرو ميباشيم:
1ـ تغيير در اقتصاد جهاني. 2ـ تغيير در ژئوپلتيك جهان. 3ـ تغييرات اجتماعي در ايران. 4ـ تغيير در شرايط فرهنگي جهان. 5ـ تغييرات شديد در محيط زيست جهان.
با در نظر گرفتن همه اين تغييرات و در شرايط حاكميت نظام سرمايهداري جهاني (نئوليبرال)، جغرافيدانان جهان سوم و ايران لازم است روي چند موضوع اساسي انديشه كنند:
1) چه نوع مسائل جغرافيايي بايد مطرح شود؟ 2) چه نوع پاسخي بايد به اين مسائل داده شود؟ 3) در شرايط امروزي جهان، چه نوع جغرافيايي براي ما ضروري است؟ 4) چرا با گذشت 60 سال از جنگ جهاني دوم، هنوز هم كشورهاي در حال توسعه با فقر، گرسنگي، جرم و جنايت، وامهاي كمرشكن و در نهايت از دست دادن همه اميدها روبرو ميباشند؟ 5) آيا ادراك محيطي، ماهيتاً محصول اجتماعي ـ اقتصادي ميباشد؟
چنين به نظر ميرسد كه با طرح اين سؤالات، جغرافيا ميتواند تصويري صادقانه از كيفيت زندگي انسانها به دست دهد و داراي پيام و محتوايي باشد و از كيفيت مطلوب زندگي دفاع كند. پس علم جغرافيا همواره با جهان مادي درگير است و از اين راه، منظومه بزرگ انساني را ميسازد. لذا هر تفكر و مكتب جغرافيايي، در جهان مادي به بار مينشيند. به سخن روشنتر، علم جغرافيا تنها جهان را كشف نميكند بلكه همچنين آن را ميسازد. از اين رو، تحليل مكتبهاي جغرافيايي، فلسفه سياسي و نظريههاي اجتماعي، طرز تفكر و انديشه معماران نواحي جغرافيايي را معلوم ميدارد.
از دو دهه قبل، در شناخت افتراق ميان جغرافياي سنتي و جغرافياي نو، تنها بهرهگيري از فلسفههاي سياسي، اقتصاد سياسي، نظريههاي اجتماعي و مطالعات فرهنگي تعيين شده است. بيجهت نيست كه در همه مقالات و كتابهاي جغرافيايي كه از دو دهه قبل در جهان منتشر ميشود انديشههاي دهها فيلسوف سياسي، اقتصادان سياسي و نظريهپردازان اجتماعي به عنوان ميانجي در روابط انسان و محيط تبيين ميگردد.
|
در كشورهاي جهان سوم، آثار ترجمهاي و تقليدي از كشورهاي توسعه يافته به ويژه در زمينه مسائل جغرافياي انساني نميتواند با توفيق همراه باشد. هر چند كه مطالعه همه آثار جغرافيايي غرب براي ما ضروري است اما اگر اين آثار از صافي اجتماعي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي جهان سوم نگذرد ممكن نيست كه بتواند محيطهاي جغرافيايي را به نفع مردم تغيير دهد
|
5) جغرافياي نو در ايران (نقش فرآيندهاي نهادي و ساختارها)
تأسف بار است گفته شود كه در اين عصر جغرافياي نو، به نوانديشي و بازانديشي در آثار جغرافيايي منتشر شده در ايران كمتر برخورد ميكنيم. فراموش نكنيم كه در اين عصر تغييرات شتابان جهاني، اگر علم جغرافيا از انديشههاي اجتماعي ـ اقتصادي بهره نگيرد به گزارشات درهم و آشفته از روابط انسان و محيط تبديل ميشود. زيرا ما تنها در پرتو نظامهاي فلسفي، اقتصادي و فرهنگي ميتوانيم به جغرافياي راستين توفيق يابيم، از جغرافياي سنتي فاصله بگيريم و جغرافيا را به صورت يك علم خلاق در جريان خروشان حيات دربياوريم.
«دكتر شكويي معتقد بودند اگر بخواهيم در عصر تغييرات شتابان جهاني به جغرافياي راستين دست يابيم و به علل كمرنگ شدن علم جغرافيا و ناتواني منطق جغرافيايي در ميان ساير علوم پي ببريم. لازم است در ابتدا حلقه مفقوده و گره كور اين ضعف ناتواني را عميقاً بشناسيم. بدين خاطر ايشان اعتقاد داشتند در جهت دستيابي به جايگاه استوار منطق جغرافيايي، فرآيندهاي نهادي و ساختاري لازم است در تعريف جغرافيا (مطالعه روابط ميان انسان و محيط)، ميانجيگري كنند تا اين ناتواني در منطق جغرافيايي، برطرف شود و در نتيجه بتوانيم در همه مطالعات و تحليلهاي جغرافيايي، فلسفههاي سياسي، اقتصاد سياسي و نظريههاي اجتماعي را با واقعيت مكاني ـ فضايي پيوند دهيم. زعم ايشان، تنها در اين صورت است كه جغرافيا ميتواند همه زواياي زندگي را فتح كند.»
منظور از فرآيندها در جغرافيا، پديدارهاي اجتماعي، اقتصادي، سياسي و محيطي ميباشند كه در شرايط خاص و با يكپارچگي و نظم ويژه به وجود ميآيند و مشخصات زماني ـ مكاني را معلوم ميدارند. اعتبار علمي فرآيندها در مطالعات جغرافيايي ناشي از عوامل زير هستند:
1) ممكن است جهان را به صورت فرآيندهاي متغير مورد مطالعه قرار دهيم. 2) در جغرافيا، افتراق مكاني در عملكرد فرآيندهاي مختلف قابل شناخت ميباشد. 3) بدون شناخت منطقي از فرآيندها، جغرافيدانان نميتوانند به رابطه علت و معلول و تحليل نيروهاي تأثيرگذار در شكلگيري و تغييرات مكاني دست يابند.
در جغرافيا مفهوم فرآيند، به پديدههايي گفته ميشود كه با تأثيرپذيري از شرايط زماني ـ مكاني با نظمي خاص به دنبال هم بهوجود ميآيند و شكل مييابند و گذشته را به حال پيوند ميدهند.
4) فرآيندها، تحليل دورههاي زماني را كه در آنها حاكميت فلسفه سياسي خاص، پديدههاي جغرافيايي منطبق با آن را به وجود آورده است به عهده ميگيرند. فراموش نكنيم كه انسانها در زمان غوطهورند و در جريان زمان تغيير مييابند.
5) مفهوم فرآيندهاي زماني ـ مكاني، نسبيگري را در جغرافيا تقويت ميكند و جغرافيدانان را از قطعيت نگري رها ميسازد. دكتر شكويي بر ورود ساختار به تعريف جغرافيا تأكيد ويژهاي داشتند. ساختارها از عوامل و مؤلفههايي به وجود ميآيند و در چارچوب الگوهاي همساخت عمل ميكنند. اين ساختارها، شيوه كليت زندگي را در زمان و مكان خاص معلوم ميدارند. در جغرافياي سنتي، مفاهيم چه چيز، در كجا و در چه زماني مورد تأكيد بود.
در عصر جغرافياي نو، مفاهيم چگونه و به چه دليل، در جهت شناخت ساختاربندي و شكلگيري شيوه زندگي، به اين مفاهيم سهگانه اضافه ميشود. ميان مفاهيم چگونه و به چه دليل با فلسفههاي سياسي، اقتصاد سياسي، نظريههاي اجتماعي و مطالعات فرهنگي، همبستگي استواري وجود دارد.
|
در اين عصر تغييرات شتابان جهاني، اگر علم جغرافيا از انديشههاي اجتماعي ـ اقتصادي بهره نگيرد به گزارشات درهم و آشفته از روابط انسان و محيط تبديل ميشود. زيرا ما تنها در پرتو نظامهاي فلسفي، اقتصادي و فرهنگي ميتوانيم به جغرافياي راستين توفيق يابيم، از جغرافياي سنتي فاصله بگيريم و جغرافيا را به صورت يك علم خلاق در جريان خروشان حيات دربياوريم
|
در زمان ما، نظريهپردازان معروف جغرافيا در تحليل پديدههاي جغرافيايي، هيچ گاه دنبال يك دليل نميگردند بلكه با اساس قرار دادن نهادها و ساختارهاي نظامهاي اجتماعي، اقتصادي، سياسي و فرهنگي، هر پديده جغرافيايي را حاصل عوامل و مؤلفههاي گوناگون ميشناسند. هر چند كه به باور خود، همواره به يكي از مؤلفهها سهم بيشتري قائل ميشوند. مثلاً در كشورهاي سرمايهداري، ساختارهاي فضايي ـ مكاني و در نهايت تحليل پديدههاي جغرافيايي، نميتواند جدا از عملكردهاي نظام سرمايهداري در اين كشورها باشد.
چنانكه در سال 1996، محققي به هنگام تحليل پديدههاي شهري در نظام سرمايهداري، چنين به داوري پرداخت: در طول 268 سال، اقتصاد بازار آزاد، شهر را به جهنمي از آشفتگيها و نابسامانيها تبديل كرده است. در جغرافياي شهري و بومشناسي شهري، اين گفته معروف است كه شهر يك پديده خود سازمان نميباشد بلكه هر بخشي از شهر، واكنشي از كليت ساختاري جامعه ميباشد. در نتيجه رازگشايي اساسي از شهر، در واقع رازگشايي اساسي از عملكرد ساختارهاي جامعه ميباشد. در علم جغرافيا، ميانجيگري فرآيندهاي نهادي و ساختاري، ما را در شناخت عوامل زير كمك ميكند:
1) در تحليل پديدههاي جغرافيايي، در جستوجوي چه نوع تبييني (رابطه علت و معلولي) ميباشيم؟ 2) اين فرآيندهاي نهادي و ساختاري، چگونه ساختار يافتهاند؟ 3) نهادهاي كارآمد و ناكارآمد در امر توسعه كدامند؟ 4) آيا ما در جستوجوي الگوها هستيم و يا روي فرآيندها تأكيد ميكنيم؟ 5) كارگزاران جامعه، چه تفكري دارند و چه هدفي را تعقيب ميكنند؟ 6) آيا ساختارهاي كلان، همواره تعيين كننده جريان خروشان حيات و پديدههاي جغرافيايي خود نميباشند؟
عدهاي از جغرافيدانان، با توجه به اعتبار فراگير جغرافيا، به هنگام بحث در تعريف كلاسيك جغرافيا (رابطه انسان و طبيعت) به جاي انسان، عنوان جامعه مدني را به كار ميگيرند تا نهادها و ساختارهاي مدني در راستاي عدالت اجتماعي به حركت درآيند. زيرا نهادها و ساختارهاي مدني مسلط، جهت ورود به دنياي روشنگري، در پي عيان كردن واقعيتهاي جغرافيايي ميباشند.
از طرفي، در فرآيندهاي نهادي و ساختاري، علاوه بر مؤلفهها و عوامل مختلف، اصل عليت نيز مورد نظر است. در اين باره، ديويد هيوم به سه مفهوم جغرافيايي اشاره ميكند و به مفهوم سوم اهميت بيشتر ميدهد:
1) تقدم زماني: يعني علت بر معلول پيشي دارد. 2) اتصال در فضا و زمان 3) پيوند ضروري: علت و معلول داراي پيوند ضروري هستند. اگر علت روي دهد معلول هم بايد روي دهد نميتواند روي ندهد.
با توجه به آنچه گفته شد ميتوان چنين نتيجه گرفت كه هر پديده مكاني با انسجام جغرافيايي، وابسته و تأثيرپذير از نظامهاي اجتماعي، اقتصادي و سياسي ميباشد و با فرآيندهاي نهادي و ساختاري ميتوان پديدههاي جغرافيايي نظامهاي سرمايهداري، سوسياليستي، سوسيال دموكراسي، ليبرالي، دولت رفاهي، حكومت فاشيستي و اقتصاد خودجوش كه هر يك داراي معاني، مفاهيم و قوانين منسجم و بنيادين ميباشند ريشهيابي كرد و با دستيابي به جغرافياي راستين، به جغرافياي كاربردي اعتبار بخشيد. فراموش نكنيم كه حتي سالهاي عمر و كهنسالي نيز بيش از آنكه يك مقوله زيستشناختي باشد يك مقوله اجتماعي است.
بهطور كلي با پذيرش فرآيندهاي نهادي و ساختاري در تعريف جغرافيا، به روش انديشيدن فلسفي بها داده ميشود و چالشهاي بيپايان جغرافياي زندگي بازشناسي ميشود از اين طريق، ميتوان به عصر جغرافياي نو گام نهاد. لازم به ذكر است كه سه مفهوم فضا، مكان و طبيعت كه كانون هر تفكر جغرافيايي را تشكيل ميدهد در تعريف جديدي كه دكتر شكويي ارائه كردهاند به اشكال مختلف مورد تأكيد قرار گرفته است. ايشان معتقد بودند «جغرافيا، روابط متقابل ميان انسان و محيط و يا انسان و مكان را با ميانجيگري فرآيندهاي نهادي و ساختاري مطالعه ميكند.»
6) مكتب ساختگرايي و جغرافيا
|

در جغرافياي ساختاري، زندگي و رفتار اجتماعي افراد و گروهها در ارتباط با شرايط زندگي، باورها و نظام اجتماعي مورد مطالعه قرار ميگيرد. بدينسان كه هر پديده مشهود جغرافيايي نظير مسكن، حاشيهنشيني، بيكاري، گسترش امراض، فقر، انحرافات اجتماعي و مصرفگرايي، نتيجه ساختارهاي اقتصادي ـ اجتماعي شناخته ميشوند. اما اين ساختارهاي اقتصادي ـ اجتماعي، در خود پديدههاي مشهود جغرافيايي قابل مشاهده نميباشند بلكه به صورت پنهان عمل ميكنند
|
دكتر شكويي پس از مطالعه مكاتب و ديدگاههاي مختلف جغرافيايي (جغرافياي راديكال، جغرافياي ليبرال، جغرافياي ساختاري، جغرافياي آنارشيستي، جغرافياي اكولوژيك و...)، با تأكيد بر مكتب ساختگرايي، جامعه را يك نظام (سيستم) تلقي ميكردند كه اين نظام به صورت يك كل از بخشها و اجزاي وابسته به هم تشكيل شده است.
اين كل نظام يافته، برتر از بخشها و اجزاي آن عمل ميكند. اين بدان معني نيست كه كسي نميتواند بخشها و اجزاي منفرد آن را بشناسد. باورهاي فرهنگي، نهادهاي قانوني، الگوهاي اجتماعي سازمان خانوادگي، نهادهاي سياسي و اقتصادي از آن جمله است. تنها زماني ميتوانيم اين بخشها و نهادها را بشناسيم كه كل نظام يافته يعني ساختارها را بشناسيم. پس ساختار، يك نظام است و هر پديده اجتماعي بايد در داخل اين ساختار اجتماعي مورد بررسي قرار گيرد. هر يك از بخشها و اجزاي اين ساختار، در جهت ثبات و تعادل ساختار، نقشي را به عهده ميگيرند.
وابستگي بخشها و اجزاي اين ساختار به يكديگر، يك وابستگي كاركردي است. بدينسان كه بخشها و اجزاي ساختار، يكديگر را حمايت ميكنند و متقابلاً با همديگر سازگاري دارند. از اين طريق به ثبات ساختار دوام ميبخشند. به اعتقاد دكتر شكويي، علل نفوذ ساختارگرايي در انسانشناسي، جامعهشناسي و جغرافيا، مديون اميل دوركيم، برونيسلا مالينووسكي، آلفرد رادكليف براون، تالكوت پارسنز و رابرت مورتون ميباشد.
در جغرافياي ساختاري، زندگي و رفتار اجتماعي افراد و گروهها در ارتباط با شرايط زندگي، باورها و نظام اجتماعي مورد مطالعه قرار ميگيرد. بدينسان كه هر پديده مشهود جغرافيايي نظير مسكن، حاشيهنشيني، بيكاري، گسترش امراض، فقر، انحرافات اجتماعي و مصرفگرايي، نتيجه ساختارهاي اقتصادي ـ اجتماعي شناخته ميشوند. اما اين ساختارهاي اقتصادي ـ اجتماعي، در خود پديدههاي مشهود جغرافيايي قابل مشاهده نميباشند بلكه به صورت پنهان عمل ميكنند. به سخن ديگر، ساختارهاي پنهان و توليدكنندگان پديدههاي جغرافيايي، در عينيت پديدهها پنهان ميباشند. از اين رو، جغرافياي ساختاري در پشت هر پديده جغرافيايي، علل و هدفهاي مختلفي مييابد.
در دهه 1970 ، جغرافياي ساختاري جهت نقد مكتب اثباتگرايي در جغرافيا به وجود آمد كه براي مدت كوتاهي، جغرافيا را تحت تأثير قرار داده بود. اين مكتب برخلاف جغرافياي اثباتگرايي و رفتاري، براي استادان و دانشجويان جغرافيا، جاذبه بيشتري داشت. زيرا زندگي روزمره مردم را در داخل يك دستگاه منسجم ساختاري به تحليل ميكشيد. اين دستگاه و سازوكارهاي آن، هر چند كه مستقيماً قابل مشاهده نبود اما تأثيرات عميق در زندگي مردم داشت.
جغرافياي ساختاري به منزلة يك فرآيند، در جستوجوي شناخت كيفيت توزيع منابع كمياب مثل زمين شهري، ثروت كشور، توزيع درآمد ميان مردم و... ميباشد. در جغرافياي ساختاري، پديدههاي مشهود جغرافيايي، نتيجه عملكرد نيروهاي منحصر به فرد، خلق الساعه و يا رويدادهاي منحصر به فرد نميباشد. بلكه اين پديدههاي جغرافيايي، حاصل يك رشته سازوكارهاي ريشهداري است كه در طول زمان به وجود آمدهاند و شكلگيري خود را از ساختارهاي پنهان و آشكار اخذ كردهاند.
در دهة 1970، پارادايم ساختارگرايي وارد علم جغرافيا شد. در اين دهه، براي اولين بار ديويد هاروي، با اين پارادايم مسائل گتوها را مورد مطالعه قرار داد كه با اقتصاد و سياست زمين شهري در ارتباط بود. مدتي بعد، ريچارد واكر، تحليل مادينگري از روابط چرخههاي تجاري و توسعه شهري به عمل آورد. چنين به نظر ميرسد كه در ابتدا، اغلب شارحان جغرافياي ساختاري، سعي داشتند كه همه پديدههاي جغرافيايي را در داخل ساختارهاي پنهان و آشكار اقتصادي بررسي كنند.
در جغرافياي ساختاري، شرايط و ساختارهاي اقتصادي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي، بر توزيع ثروت، درآمد و قدرت، حاكميت دارند و اين ساختارها، شيوه زندگي و مسير تحرك اجتماعي انسان را تعيين ميكنند. در جغرافياي ساختاري، دوگانگي، روابط متقابل ميان ساختار و عامليت (انسان) و پيوستگي ميان اين دو در زمان و فضا تبيين ميشود. در انديشه دوگانگي، ساختارها، هم ميانجي و هم نتيجه عملكردهاي اجتماعي است.
اين تفكر گيدنز، در همه مكانها بازتوليد نظامهاي اجتماعي را در زمان و فضا، به عهده بازيگران آگاه (انسانها) ميگذارد. بازتوليد نظامهاي اجتماعي، همواره از شرايط امكاني و تاريخي برخوردار است. بدينسان كه آگاهي بازيگران صحنه زندگي غالباً با محدوديت عوامل ناآگاه روبرو ميباشد.
***
دكتر حسين شكويي ، استاد مسلم جغرافيا، پس از عمري تلاش در راه كسب و گسترش علم و همچنين تلاش در جهت بسترسازي براي رسيدن به يك جامعه انسان مدار، در بيست و هشتم شهريور 1384 (19 سپتامبر 2005) دار فاني را وداع گفتند. ايشان از ميان ما رفتند و با رفتن خود، ابهامات زيادي را برجاي گذاشتند از آن جمله:
1) آيا علم جغرافيا، روند رو به رشد خود را ادامه خواهد داد يا با يك دوره پس رفت (يا رشد كند و بطئي) روبرو خواهد شد و يا شاهد ظهور شكوييهاي جديدي در اين علم خواهيم بود؟ 2) آيا علم جغرافيا در جهت توسعه مباحث مربوط به فلسفههاي سياسي، اقتصاد سياسي و نظريههاي اجتماعي، حركت خواهد كرد يا بيشتر به سمت گسترش نگرشهاي كمي و فضايي (جغرافياي قانونمند) تغيير مسير خواهد داد و يا اينكه شاهد يك روند متعادلي در استفاده از نظريههاي اجتماعي و نگرشهاي پوزيتيويستي (همانگونه كه كورت شيفر، ادوارد اولمن، ويليام بونج، ديويد هاروي و... جغرافيا را به عنوان علم پراكندگي فضايي در رديف علوم طبيعي ميشناختند)، در علم جغرافيا خواهيم بود؟ 3) در اينجا سؤالي كه بيطرفانه ميتوان مطرح كرد اين است كه به راستي مسؤوليت جغرافيدانان آينده در كشور چيست؟ به نظر ميرسد فلسفي انديشي فضائي و ذهنيت انتقادي ميتواند در تعيين مسؤوليت و چارچوب فكري جغرافيدانان آينده كشور، مؤثر واقع شود.
پينوشتها:
1) انجمن علمي جغرافيا، نشريه علمي ـ تخصصي پويش، دانشگاه آزاد اسلامي واحد شهر ري، سال سوم. شماره 9، پاييز 1384. ص 75. 2, 3) www. Mehrnews. com. 4ـ به نظر ايشان جغرافياي نو، جغرافياي انديشهها و عقلگرايي انتقادي است. جغرافياي نو، مسأله محوري را اساس كار خود قرار داده است. جغرافياي نو برپايه مفاهيمي چون تحليل ساختارها، نهادها، عاملان، فرآيندها، هندسه متغير قدرت، مكان، زمان، نظريههاي انتقادي و مطالعات فرهنگي بنا شده است. روشن است كه در جغرافيا، همه اين مفاهيم در بستر محيطي ـ طبيعي عمل ميكنند. ايشان معتقد بودند اگر با همه انديشهها و مكتبهاي جغرافيايي آشنا نشويم در مطالعات جغرافيايي در باتلاق سطحينگري و سطحيانديشي فرو خواهيم رفت. 5ـ شكويي، حسين، انديشههاي نو در فلسفه جغرافيا. جلد دوم: فلسفههاي محيطي و مكتبهاي جغرافيايي، انتشارات گيتاشناسي، چاپ اول، تهران، 1382. ص 7. 6ـ شكويي، حسين، انديشههاي نو در فلسفه جغرافيا، جلد اول، انتشارات گيتاشناسي، چاپ اول، 1375. ص 9. 7 و 8ـ شكويي، حسين، انديشههاي نو در فلسفه جغرافيا. جلد دوم: فلسفههاي محيطي و مكتبهاي جغرافيايي، انتشارات گيتاشناسي، چاپ اول، تهران، 1382. ص 283. 9ـ همان، ص 288. 10ـ همان. ص 153. 11ـ همان. ص 169.
منبع: کتاب ماه تاریخ و جغرافیا شماره ۷۹ نويسنده: حسن اسماعيلزاده
عناوین مرتبط :
|